محمد
کشاورز
در نقد
مواضع و
ترمينولوژی
«کمونيست
امروز»
انتشارات
انترناسيوناليسم
– سوئد پائيز ١٣٨٤
فهرست
مطالب
توضيح
«سنت
کمونيستی»
انترناسيوناليسم
مباحث
برنامهای
تئوری
و برنامه
خط
ومشي سياسی
زبان
«کمونيسم
کارگری»،
ديروز و امروز
توضيح
يک وجه سبک کار
جريانی که
«تشکيلات
کارگران
انترناسيوناليست»
را بنيان
نهاد، تلاش
برای
سازماندهی
محافل مبارز
کارگری از
طريق انتشار
بولتنهای
بحث و مطالعه
در ميان اين
محافل بوده
است. برخی از
متون اين
بولتنها
برغم عدم
انتشار رسمی،
در ميان محافل
مختلف دست
بدست ميگردد.
از همين رو،
کوشش «پيک
انترناسيوناليستی»
اين خواهد بود
تا گزيدهای
از متون ياد
شده را بتدريج
منتشر سازد.
نوشتار
«در نقد
کمونيست
امروز» اولين
بار در «بولتن
مباحثات
شماره ١٦ پيک
انترناسيوناليستی»
انتشار يافت.
اين بحث که در
ابتدا بصورت
مکاتبه محدود
ميان نويسنده
آن و عناصر
مرتبط با «پيک
انترناسيوناليستی»
صورت گرفته
بود، مجددا،
با اصلاحاتی،
در بولتن ديگری
در سال٢٠٠١
درج گرديد.
حال عين همان
نوشتار، با
اصلاحات و
افزودههايی،
در اين شماره
«پيکانترناسيوناليستی»
بطور علنی
منتشر ميگردد.
کليه بخشهايی
که مربوط به
اطلاعات و
اسامی افراد
در چارچوب
مکاتبهای
معين بود، حذف
گرديده و
ساختار زبانی
نوشتار نيز
جهت انتشار
علنی اصلاح
شده است.
محفل مورد
بحث اين
نوشتار،
همانطور که
بدرستی نيز در
اين نقد پيش
بينی شده بود،
قادر به ابراز
وجود، بمثابه
يک جريان فکری
يا حتی گروه
کوچک متکی بر
پلاتفرم سياسی
نگشت. اغتشاش
فکری و سردرگمی
نظری، که
بدرست نيز
موضوع اصلی
نقد حاضر بود،
نتايج خود را
ببار آورد.
«کمونيست
امروز» با
ادعای «نقد
برنامهنويسیهای
رايج برای
ايجاد حزب
راستين
کمونيستی»
آغاز کرد. اما
بعد از دورانی
درازگويیهای
مغشوش، با
زير سئوال
بردن هر تلاشی
برای ايجاد
«سازمان
کمونيستی»، به
جناح چپ جنبش
اصلاح طلبی
داخل ايران
پيوست.
در اين
معنا موضوع
نقد اين
مقاله، يعنی
«کمونيست
امروز» با
مشخصه تلاش
برای نقد
برنامهنويسیهای
رايج با هدف
ايجاد حزب
کمونيست
راستين، ديگر
وجود ندارد.
اما احتمال
تکرار تجربهای
مشابه، در
صفوف محافل
جدا شده از
احزاب چپ، وجود
دارد. محافلی
که ميخواهند
گام در راه
«نقد»
بگذارند، اما
سر از جای
ديگری درمیآورند.
نوشتار حاضر،
وجوهی از علل
تکرار اين
تجربه تلخ و
رازآميز در چپ
ايران را آشکار
ميسازد.
پيک
انترناسيوناليستی
در نقد مواضع
و ترمينولوژى
«كمونيست
امروز»
سنت
«كمونيستى»
«سيماى
سوسياليسم»
جايكاه
تاريخى و
بنيادهاى سياسى
خود را چنين
تعريف كرده
است:
«نقد روشن
ماركسيستى و
سوسياليستى
اين چپ در كليه
مبانى فكرى،
ايدئولوژيك و
خط و مشى عملى
درونمايه
موجوديت
سياسى و
پراتيك دو دهه
اخير ما است.
اما آنچه ما
را از گرايشات
ديگر موجود در
طيف كمونيسم
كارگرى
متمايز ميسازد
دقيقا ويژگىها
و تمايزاتى
است كه برخى
از آنها در
همين نوشته
بشكلى بسيار
مختصر و كلى
مورد اشاره
قرار گرفته
است. ... منظور ما
از طيف
كمونيسم
كارگرى تمامى
كمونيستهاى
متشكل يا غير
متشكلى است كه
از سال ٥٩ به
بعد در جريان
نقد
ماركسيستى
پايههاى
نظرى و
ديدگاههاى
مختلف چپ
سوسيال خلقى
هويت
كمونيستى و
كارگرى خويش
را باز تعريف
كردهاند. ما تا
آنجا كه به
مرزبندى
اساسى با چپ
روشنفكرى و
سوسيال
رمانتيسمى
مربوط ميشود
طبيعتا جزء بالندهاى
از طيف
كمونيسم
كارگرى
هستيم.» سيماى
سوسياليسم
كتاب اول ص 5
آنچه سيماى
سوسياليسم
«سنت كمونيسم
كارگرى بعد از
سال 1359» ناميده و
خود را «طيف
بالنده» آن
دانسته،
موضوع نقد سلسله
مقالات «حزب
كمونيست
كارگرى:از
سهند تا انستيتو
پرسش»
ميباشد.
جايگاه سياسى
اين گرايشات،
ماهيت برنامه
و سير تكامل
نظرى آنها،
نکاتی هستند
که سلسله
مقالات ياد
شده بدان
ميپردازد.
بدينسان
گفتارهای
انتقادى آن
نوشتار، همه
نيروهای ريز و
درست، بالنده
و غيربالنده
اين طيف را نيز
موضوع نقد خود
ميداند.
خواننده آن
نوشتار ميتواند
مبحث نشريه
پيك
انترناسيوناليستى
شماره ١٠ در
باره جايگاه و
مشخصه
جريانهاى
تاريخى را، خطاب
به «کمونيست
امروز» نيز
تلقى نمايد.
نقد «کمونيست
امروز» به
«كمونيسمكارگرى»
فراتر از
ايرادات
معمول
گروههاى چپ به
يكديگر
نميرود. اين
ايرادات، نه
فقط قادر به
فهم و دريافت
ريشههای نظری
و مبانی تاريخی
که ملغمه
«کمونيسم
کارگری» از آن
دستچين شده،
نيست، بلکه
مايل به فاصله
گرفتن از دستگاه
فکری که
موجوديت
«کمونيست امروز»
ريشه در آن
دارد نيز
نبوده. روشن
است كه كوشش
شده تا از ان
فاصله گرفته
شود. اين کوشش
اما بدليل
محدوديت
تاريخی خود،
همچنان در
قالب فکری
جناح چپ
سرمايه تجلی
يافته. به
ديگر سخن، اين
كوشش نه
بواسطه نقد
بنيادهاى
فكرى
مائوئيسم،
استالينيسم,
بلکه در راستای
روند عمومی،
چرخش براست
نيروهای اين
طيف, صورت
گرفته است.
از همين رو
متدلوژى و
نگرش بنيادى
«کمونيست امروز»
در عرصههايى
مانند رابطه
انترناسيوناليسم
و برنامه و
انقلاب
پرولترى و يا
مسئلهاى چون
سوسياليسم در
يك كشور حتى
از همان «كمونيسم
كارگرى غير
بالنده» نيز
عقب تر است.
انترناسيوناليسم
انترناسيوناليسم
يك وجه مشخصه
برنامه كمونيستى
و يك پايه
بنيادى هويت
جنبش
پرولترى است.
انقلاب آتى
پرولترى،
همانند
انقلاب اكتبر كه
با شكست
انقلاب در
المان متوقف
شد، يا بوسيله
سرمايهدارى
به محاصره در
آمده و شكست
خواهد خورد و
يا بواسطه
رهبرى شايسته
حزب
انترناسيوناليستى،
سرمايهدارى
جهانى را برمى
چيند.
«سوسياليسم
در يك كشور»
اگر هشتاد سال
پيش يك كوره
راه براى
تسليم انقلاب
اكتبر به مسلخ
سرمايهدارى
جهانى بود،
امروزه و در
عصر
«گلوباليزاسيون»
نگرشی
كودكانه است
كه هيچ سنخيتى
با انقلاب
كمونيستى و
جامعه
سوسياليستى
نخواهد داشت.
«سيماى
سوسياليسم»
اما ميخواهد
همچنان در يك
كشور انقلاب
نمايد و
كمونيسم را در
آن برقرار
سازد. هيچ
ارتباطى ميان
انترناسيوناليسم
و آن مباحث
مغشوش
برنامهاى
اين آقايان
وجود ندارد.
تنها زمانى
بحث انترناسيوناليسم
به ميان مىآيد
كه سخن بر سر
پناهندگان و
نحوه فعاليت
انان است.
آنهم
پناهندگانى
كه بزعم
«سيماى سوسياليسم»
غالبا تعلق به
چپ كارگرى و
يا سنت كمونيستى
مورد نظر
اينان دارند:
«بخش
قابل توجهى از
فراريان هر
كشور و بطور مشخص
فراريان
جامعه ما را
كمونيست ها
تشكيل ميدهند.
و در ميان
جمعيت اخير
گروهى نيز خود
را متعلق به
چپ كارگرى يا
واقعا به ان
تعلق دارند. ...
گفتگو در باره
كسانى است كه
ميتوان انان
را به رغم هر
كسر و
كمبودشان به
چپ كارگرى
منتسب كرد و بر
همين پايه
بجاست كه به
مثابه افراد و
با گرايشات
متعهد به
سازماندهى و
رهبرى جنبش
طبقه كارگر
مورد خطاب
قرار گيرند.» همان
منبع بخش
انترناسيوناليسم
ص 26
اين خرده
گيريهاى از
حككا نشان
دهنده دو وجه
از
تفكر«كمونيست
امروز» است. يك
وجه آن، تبيين
صف بندى چپ
ايران و تقسيم
طيف مائوئيستها
و استالينيستهای
«خط٣» سابق به «کمونيسم
کارگری
بالنده و
غيربالنده»
است. يعنی يک
تبيين
استالينيستی.
وجه ديگر اين
تفکر نشانگر
جوهر بورژوايی
نگرش «کمونيست
امروز» به
انترناسيوناليسم
است.
حككا تلاش
دارد تا پروسه
ادغام و
انتگره شدن نيروى
كار جديد در
كشور ميزبان
را از طريق
اقدامات
خدماتى و همكارى
با نهادهاى
رسمى دولت
ميزبان و
مراجع بين
المللى تسريع
بخشد. در اين
ميان شيوه
معمول سربازگيرى
نيز جزئى از
مكانيسم سوختوساز
تشكل تسمهنقالهاى
«كمونيسمكارگرى»
ميباشد.
«كمونيسم
كارگرى نوع
بالنده» يعنی
«کمونيست
امروز» اما
اين را «غير
انترناسيوناليستى»
دانسته و
خواستار آن
است تا آندسته
از پناهندگان
كه خود را
منتسب به «چپ
كارگرى ايران»
ميدانند
همچون رهبر
طبقه كارگر
کشور ميزبان
مورد خطاب
گيرند. گويا
كارگران
کشورهای غربی
همين «يك قلم
رهبرى» را در
اين آشفته
بازار
رهبران
آفريده دست
سوسيالدمکراسی،
كم داشتند.
اين
«رهبران»
برگزيده
«کمونيست
امروز» در
عالم واقعيت
اما، حتی به
بازار کار
کشورهای
متروپل راه نمیيابند.
برغم تعلق
بخش اعظم
اقشار مهاجر
وپناهندگان
سياسی به طبقه
متوسط کشور
مبداء، در
کشورهای
اروپايی اما
اين اقشار
همچون اقشار
حاشيهنشين
جوامع
امپرياليستی
وقربانيان
سياستهای
ضدکارگری و
نژادپرستانه
دول اروپايی
زيست ميکنند.
اگر حککا
ميکوشد تا
همراه با
بورژوازی
امپرياليستی،
راه ورود
پناهجويان
بمثابه نيروی
کار ارزان را
به سوی بازار
کار کشور
ميزبان
بگشايد.
«انترناسيوناليسم»
مورد نظر
«کمونيست
امروز»
ميخواهد هويت نخبهگرايانه
از دست رفته
اين اقشار
پرتاب شده به
بيرون از
بازار
کار را،
بواسطه
آويزان کردن
مدال رهبری
طبقه کارگر
کشور ميزبان،
بدانان
بازگرداند. روشن
است که اين
«انترناسيوناليسم»
نمايانگر عظمت
طلبی بورژوازی
پيرامون در
شکلبندی
گفتاری چپ
بوده و ارتباطی
با ماهيت جهانی
اهداف
کمونيسم
ندارد.
«کمونيست
امروز» بحث
نازل خود در
باره پناهندگان
را
انترناسيوناليسم
مينامد. اما
آنگاه كه سخن
بر سر يکی از
مسائل پايهای
انترناسيوناليسم،
يعنی ماهيت
جهانی انقلاب
اکتبر و علل
شكست آن است،
بيگانگی «سيمایسوسياليسم»
با
انترناسيوناليسم
آشکار شده و
سخن از «بى
افقى حزب
بلشويك» رانده
ميشود. يعنی
تکرار بلوف
نظری کهنه شده
«کمونيسم
کارگری».
بعبارت ديگر
در صورت
برخوردارى
بلشويك ها از
افق مورد نظر
اينان،
انقلاب اكتبر
مسير پيروزمندانه
خود، بسوی
جامعه
کمونيستی را طی
کرده بود. و
يعنى كه سوسياليسم
در يك كشور
ممكن است. اين
همان ماهيت ملیگرای
چپ پيرامون
است که بهترين
تجلی تاريخی
خود را در
تئوری
سوسياليسم در
يک کشور
استالينی
يافته است.
مباحث
برنامهاى
«کتاب»
اول «سيمای
سوسياليسم»
تعلق سياسى
خود به طيف
كمونيسم كارگرى
را با صراحت
بيان کرده و
بر افتخار خود
در دو دهه
دفاع از اين
سنت تاکيد ميکند.
آنگاه و از
اين دريچه دست
به يك پلميك
حول برنامه
نويسى در چپ
ايران
بطورعام و
مشخصا اشكالات
برنامهاى
حزب كمونيست
كارگرى ميزند.
برنامهاى كه
بنابر «سيمایسوسياليسم»
«در خطوط كلى
نظرات از
برنامههاى
موجود به ماركسيسم
نزديكتر است».
پس پرسيدنى
است كه ايراد
شما به اين
نوع از برنامه
نويسی
چيست؟ پاسخ
را در «کتاب»
ياد شده میيابيم:
«برنامه
نويسى رايج
كمونيستى از
سودهاى كلان سالانه
سرمايه و
استثمار
دهشتبار
پرولتاريا به
مثابه منبع
تامين اين
سودها در سال
هيچ گزارشى نمى
دهند. به تودههاى
كارگر
نميگويند كه
در سيطره اين
نظام ضد بشرى
چه چيزى توليد
كردهاند،
سرمايه اين
توليدات را چه
كرده است و....» همانجا
بزبانى
روشنتر،
برنامههاى
رايج
كمونيستى،
خوب و بطرز
مؤثرى افشاگريى
نميكنند. اين
برنامهها
قديمى شدهاند.
تعلق به «كمونيسم
ديروز» دارند.
«كارگر ديروز»
با اين برنامههاى
غير افشاگر
آگاه ميشد و
انقلاب ميكرد.
«كارگر امروز»
اما ديگر از
آن برنامه
قديمى تاثير
نمىپذيرد.
نتيجه طبيعى
اين،
ناكارايى
برنامه، غير
افشاگر و غير
موثر شدن
دادوهوار چپها
و تبليغاتشان
است. يا بقول
«كمونيست
امروز»:
«نتيجه
طبيعى، تهى
بودن برنامه
از مضمون پراتيك
و زندهاى،
اين ميشود كه
جريان
كمونيستى در
پهنه تقابل
روزمره جنبش
كارگرى با
سرمايه از طرح
رهنمود خلاق و
راديكال و
پيشروى عاجز
مى ماند، به
جاى راه حلهاى
واقعى
مبارزاتى به
گزارش اخبار
جنبش كارگرى
دنيا ونثار
مشتى تف و
لعنت عليه
بورژوازى
بسنده ميكند.»
همانجا ص ١٤
خلاصه كلام
اينكه برنامههاى
كنونى چپ
نيازمند
اصلاحات
اساسى است.
پيشنهاد
«كمونيستامروز»
وارد كردن يك
فاكتور جديد
در برنامه است.
اين فاكتور
عبارت است از
بكارگيرى «متد
کمی» آناليز و
محاسبات
رياضى و آماری
براى نمايش
دقيق سود و
زيان شركتهاى
سرمايهدارى
و حساب حيف و
ميل ثروت ناشى
از استثمار طبقه
كارگر. در اين
صورت برنامه
مورد نظر
«كمونيست
امروز» اعلام
ميدارد كه:
«پرولتاريا
بايد عملا و
در پراتيك
جارى پيكار خويش
نشان دهد كه
فقط او قادر
است سينه
طوفان زده
زندگى بشر
معاصر را به
ساحل رفاه و
امنيت و
برابرى و بلوغ
تاريخى هدايت
كند. برنامه
انقلاب
كارگرى بايد
سند گويا و
برنده
و مستدل اين
شايستگى
باشد.»
بديده
«كمونيست
امروز» برنامه
حككا قادر
نيست تا به
پرولتاريا
نشان دهد كه
فقط او «قادر است
سينه طوفان
زده زندگى بشر
معاصر را به
ساحل رفاه و
امنيت و
برابرى و بلوغ
تاريخى هدايت
كند».
پس، «براى
اينكه چنين
نباشد لازمست
تا داربست
برنامه نويسى
را با نگرش
ماركسيستى و
مدرن تغيير
داد.»
و اين همان
كارى است كه
كمونيست
امروز در آغاز
كار خود مشغول
انجام آن شد.
اما نه به
شيوهای جدی و
متناسب با
شرايط ذهنی و
استانداردهای
نظری جنبشهای
سياسی دنيای
امروز.
«کمونيست
امروز» ناتوان
از وارد شدن
به عرصه پلميکهای
جدی برنامهای
در خط مقدم
جدل نظری، کار
اصلاحات را با
عقب ماندهترين
«قالبها»
شروع ميکند.
«سيمای سوسياليسم»
به شيوه
کارگاههای
مونتاژکار
کشورهای
پيرامونی، به
سرهمبندی
کردن قطعات
کالاهای
فرسوده نظری
که از حاشيه
مطبوعات قديمی
جمعآوری
شده،
ميپردازد.
اصلاحاتی که
گويا قرار
است، ضعف
اساسى چپ
«ايران» را در نقد
سرمايهدارى
امروز جبران
سازند.
مبحثی که
ادعای وارد
شدن به حوزه
مباحث تئوريک
برای اصلاحات
برنامهای
دارد، بايد
تصوير روشنی
از تفاوت ميان
تئوری و
برنامه و
مکانيسمی که
ايندو را به
هم پيوند
ميدهد داشته
باشد. برنامه
و تئوری پديده
واحدی نيستند.
تئوری معينی
در جدل با
تئوریهای
متفاوت مبدل
به ترند حاکم
در آن حوزه
معين ميشود.
بازتاب و
ترجمان سياسی
تئوری مزبور،
در صورت فراهم
بودن مجموعه
شرايط معين،
در برنامه
سياسی احزاب و
سازمانها
تجلی مييابد.
در جنبش
مارکسيستی
اين روند در
پيوند لاينفکی
با جنبش سياسی
و پرولتری
بوده است. يعنی
پيشروی نظری
جنبش کمونيستی
همواره از
طريق سازمانها
و احزاب
کمونيست
تامين گرديده
است. اما در بعد
از مقطع معينی،
حوزه تئوری از
حوزه سياسی و
سازمانی جدا
شده و کار نظری
انقلابی جای
خود را به
آکادميسم و
مارکسيسم
دانشگاهی
سپرده است.
صرف نظر از
کليشه برداریهای
سنتی
مائوئيستها،
استالينيستها
و تروتسکيستها
از برنامههای
کهن، کليه
مباحث برنامهای
صفوف چپ، در
بعداز شکست
انقلاب
اکتبر، متاثر از
تئوریهايی
بوده است که
بصورت مکاتب
نظری گوناگون
ابراز وجود
کردهاند. صرف
نظر از علل و
مکان تاريخی
اين جابجايی،
مکانيسم معينی
بر رابطه تئوری
و برنامه حاکم
بوده است.
تئوری و
برنامهسياسی
اولين تجلی
نظری جنبش
کارگری در
نظريههای
انتقادی
برابریطلبانه
که بعدها توسط
انگلس
«سوسياليسم
تخيلی» نام
گرفت، ظاهر
گشت. تجلی
برنامهای
نظريههای
انتقادی و
کمونيستی
ماقبل از
مارکسيسم
ميتوان
بعنوان مثال
در نظريههای
بابوف و منشور
سياسی انجمنهای
مخفی کارگری
يافت. اين
مرحله با جهش
کيفی و علمی
جنبش پرولتری
بوسيله مارکس
پايان يافت.
با مارکسيسم
طبقه کارگر به
يک استراتژی
سياسی و
متدولوژی علمی
برای رهايی
خود نائل گشت.
همانگونه که
استراتژی
سياسی جنبش
کارگری و
برنامه آن،
آشکارا
مناسبات
سرمايهداری
و سيطره سياسی
طبقه حاکم را
به چالش
انقلابی فرا
ميخواند، به
همان گونه
نيز، متدولوژی
علمی
مارکسيسم،
سيطره
ايدئولوژيک
طبقه حاکم و
از جمله
اعتبار و ادعای
علمی «علوم
اقتصادی
اجتماعی»
دستگاه آموزشی
طبقه حاکم
مردود شمرده و
آنرا مورد نقد
انقلابی قرار ميدهد.
مارکسيسم با
نقد علم زمان
خود، اقتصاد
کلاسيک،
قانونمندیهای
حاکم بر جامعه
سرمايهداری
و سير تکامل
تاريخ نظامهای
اجتماعی را
آشکار کرد.
تجلی سياسی
اين جهش کيفی
نظری جنبش
پرولتری،
تدوين اولين
برنامهسياسی
جنبش پرولتری
بوسيله مارکس
بود. برنامه
مانيفيست
کمونيست بر
نظريههای
انقلابی و علمی،
استوار
گرديده بود که
بعدها بتدريج
تدوين و انتشار
يافتند. به
زبان ديگر،
مانيفيست
کمونيست بيان
سياسی تئوریهايي
است که مارکس
آنها را در
آثار خود
بتدريج تدوين
کرد. مانيفيست
کمونيست
ترجمان
برنامهای
تئوری
مارکسيستی در
نقد سرمايهداری
در شرايطی
مشخص ميباشد.
«اتحاديه
کمونيست»
مارکس و «انترناسيونال
اول» را بايد
تجلی سازمانی،
پيشروی سياسی
نظری جنبش
کمونيستی
دانست.
جدل نظری
مارکس با جناحبندیهای
سياسی وقت، از
جمله جدل
مانيفيست
کمونيست با
جريانهای
ديگر، و يا
جدال
بر سر برنامه
گوتا، در رديف
نخستين جدلهای
نظری جنبش
کمونيستی در
حوزه برنامه
قرار دارد.
پيروزی
مانيفيست
کمونيست از
سويی محصول
پيشروی سياسی
جنبش کارگری و
از سوی ديگر
محصول پيشروی
نظری آن در
مرحله تاريخی
بعد، بويژه
جدال
ايدئولوژيک
مارکس با علم
اقتصاد و
نمايندگان آن
بود.
انترناسيونال
دوم، برغم
زيگزاگها
وسرانجام
ناکامی تاريخی
خود، جهش کيفی
ديگری را در
حوزه نظری رقم
زد. جدال
انگلس با
دورينگ و
ابراز وجود مارکسيسم
در مقابل
فلاسفه و
نطريهپردازان
وقت، مديون
انترناسيونال
دوم، صرف نظر
از انحرافات
تکاملگرايانه
و تفاسير
مکانيکی آن،
بود. حضور
مارکسيسم در
جنبشهای
سياسی،
بعنوان مثال،
جنبش سياسیپرولتری
روسيه و
ايتاليا،
بدون حضور
شاگردان
انترناسيونال
دوم قابل تصور
نبود. تمام
ادبيات سياسی
بلشويسم گواه
تاثير
قدرتمند
پلخانف در
رواج مارکسيسم
در روسيه است.
همين
مارکسيسم بود
که نقش بسزايی
در مباحث
برنامهای
بعدی در حوزه
سياست ايفا
کرد.
جهش
استراتژيک
انترناسيونال
سوم بسوی
انقلاب جهانی
متاثر از عروج
جنبش انقلابی
از يکسو و جهش کيفی
مباحث نظری
لنين،
بوخارين،
تروتسکي،
لوکزامبورگ و
... بود.
تدوين
استراتژی
سياسی حزب
بلشويک
و سپس
انترناسيونال
سوم بدون
تحليل لنين از
ماهيت
امپرياليسم و
جنگ و بدون
مباحث تروتسکی
و لنين حول
استراتژی
انقلاب
سوسياليستی
قابل تصور
نميبود. مباحثی
که بعدها
بدليل برداشتهای
نارسای
آنتونيوگرامشی
در تئوری
هژمونی، منتهی
به تفسيری
کاملا سوسيال
دمکراتيک از
استراتژی
سياسی جنبش
کمونيستی گشت.
از
عرصه جنبش
جهانی
کمونيستی به
حوزهای
کوچکتر، مثلا
جنبش
تروتسکيستی،
نظر ميافکنيم.
مباحث تروتسکی
حول استراتژی
انقلاب
سوسياليستی و
تفسير وی از
تئوری «انقلاب
مداوم» مارکس
و سرانجام
تدوين برنامه
انتقالی،
پايه شکلگيری
«انترناسيونال
چهارم» در
شرايطی مشخص
گشت. اين
شرايط مشخص
عبارت بود از
دوران شکست
انقلاب اکتبر
و عقبنشينی
گام به گام
جنبش کمونيستی
در حوزههای
سياسی، نظری و
تشکيلاتی. نکته
مهم اين است
که پشتوانه
تئوريک «برنامه
انتقالی» «بينالملل
چهارم» خيل
وسيعی از
نظريههايی
است که توسط
تروتسکی در
باره انقلاب
روسيه و علل
شکست آن،
استراتژی
سوسياليستی و
انقلاب مداوم
و غيره
فورموله شده
است. برنامه
انتقالی را
نبايد «چکيده»
يا حتی تبارز
سياسی همه
نظريههای وی
تلقی کرد. اما
برای نقد
بنيادهای فکری
برنامه
انتقالی در
حوزه تئوريک،
مراجعه به برخی
نظريههای
تروتسکی، و حتی
نشان دادن عقب
نشينی تروتسکی
از برخی نظريههايش،
ضروری است.
نقد مواد هر
برنامه، در يک
جدل تحليلی
ممکن و چه بسا
کافی است.
اما
اصلاحات
برنامهای و
يا نقد
«برنامه نويسی»
امر ديگری
است. در اينجا
نه با مواد و
مضامين اجرايی
برنامه بلکه
با مکان تاريخی
برنامه و
لاجرم، آن
نهضت فکری که
سرانجام در
برنامه سنت
سياسی مزبور
تجلی يافته
روبر هستيم. جريانی
که ميخواهد
مکان تاريخی
برنامه
انتقالی جنبش
تروتسکيستی و
مضمون آنرا با
هدف اصلاح يا
نقد توضيح
دهد، ناگزير
است تا به يک
جدل تاريخی با
مبانی فکری
تروتسکيسم وارد
شود. تنها
چنين جدلی است
که قادر به
ايجاد گفتمان
انتقادی حول
برنامه
انتقالی در
صفوف جنبش
تروتسکيستی و
يا ديگر
نيروهای سياسی
ميشود. اين
اصل بر مباحث
برنامهای
استالينيستی،
مائوئيستی و
يا سوسيالدمکراتيک
نيز صادق است.
بررسی تاريخ
تکامل نظری
جنبش کمونيستی
نشان ميدهد که
يک پيوستگی
تاريخی معينی
ميان افت و
خيزهای نظری و
سپس سازمانی
جنبش کمونيستی
وجود داشته
است.
اين روند،
يعنی پيوستگی
ميان پيشروی
نظری، پيشروی
سياسی و
سازمانی جنبش
پرولتری،
باشکست
انقلاب اکتبر
مسدود گشت.
حال ديگر بورژوازی
جهانی بر خطر
کمونيسم و
براندازی
سرمايهداری
جهانی آگاه
شده بود.
انقلاب اکتبر
در محاصر نظامی
و سپس سياسی
سرمايهداری
به زانو
درآمده و
همچون بازتاب
تسخير قلعه از
درون، بر کل
جنبش کمونيستی
سابق سيطره
يافت. از سوی
ديگر بورژوازی
تمام نيروی
خود را
صرف سرکوب
ايدئولوژيک
جنبش کمونيستی
و تسخير ميدان
جدال تئوريک
نمود. دوران
بعد از شکست
انقلاب
اکتبر، دوران
تسلط
استالينيسم و
مائوئيسم از
يکسو و دوران
پايان توليد
تئوری انقلابی
از سوی ديگر
بود. در دوران
بعد، جنبش
کمونيستی به
حاشيه رانده
شده و احزاب
دولتی بمثابه
بازيگران
صحنه سياست
سيستم موجود
در صحنه ظاهر
شدند. بحث
برنامه در نزد
کمونيسم رسمی
اين دوران،
يعنی کمونيسمهای
بورژوايی يا
انعکاس سياست
خارجی دول
بلوک شرق و
اپوزيسيونهای
آنان بود و يا
محصول
مارکسيسمهای
توليد شده
دانشگاههای
غرب.
حزب توده ايران و گروههای چپ بعدی محصول اين دوران هستند. دورانی که کليه مفاهيم تئوريک مارکسيس