بسوی استراتژی سوسياليستی

 

مجموعه تزها، دفتر دوم

در باره

مسئله کارگران پناهنده و مهاجر،

مسئله زنان و فمينيسم

 

 

انترناسيوناليسم، عليه اروسنتريسم و فمينيسم

 

 

 

 

الف - ديدبان

 

 

 

انتشارات انترناسيوناليسم- سوئد- زمستان 1384

 

 

توضيح و معرفی

دومين دفتر «بسوی استراتژی سوسياليستی، مجموعه تزها» در پيش روی شما است. اين بخش، ادامه سلسله تزها در حوزه  مشی و سبک کار کمونيستی بوده و به مسئله پناهندگی و موقعيت کارگران پناهنده و مهاجر در کشورهای پيشرفته سرمايه‌داری و همچنين خطوط اصلی يک موضع کمونيستی حول مسئله زنان و فمينيسم ميپردازد. اين نوشتار شامل سلسه تزهايی در پاسخ به دو پروبلماتيک معين در جنبش کارگری است. اول، نگرش و سياست جنبش انترناسيوناليستی در قبال مسئله پناهندگی و راسیسم بطور عام و مسئله کارگران مهاجر و پناهنده، بويژه در کشورهای پيشرفته سرمايه‌داری، بطور خاص. دوم، مسئله زنان و فمينيسم.

 نوشتار حاضر بر يک کتاب تحقيقی حول ناسيوناليسم و هويت اروپايی بنا گرديده است. نویسنده در تحقيق خود، بخش اول کتاب را به بررسی تاريخ مفاهيم و تئوری‌هاي مربوط به هويت اروپایی اختصاص داده است. پژوهش تاريخ مقوله اروپا و هويت اروپايی، وجود پيوند ميان ناسيونالیسم و اشکال راسيسم و بطور مشخص اروسنتريسم را در سطوح علمی، فلسفی‌، و سياسی آشکار ميسازد. امری که در دفتر اول نيز بدان توجه شده بود

نکته مهم و جالب توجه، همزمانی مباحث درونی ما حول اين تزها با اوجگيری جنبش حاشيه‌نشينان فرانسه بود. امری که تشکيلات ما سالها پیش مورد توجه قرار داده و بر ضرورت پرداختن به اين معضل تاکيد کرده بود.

 همانند سلسله نوشته‌‌های پيشين، فشرده‌ای از استنتاج‌های سياسی تحقيق ياد شده در حوزه سبک کار و خط و مشی انترناسيوناليستی بصورت تزهايی بزبان فارسی در دسترس خوانندگان قرار ميگيرد.

فصل دوم اين بخش از تزها، مبتنی بر پژوهشی در حوزه تاريخ نظری فمينيسم و تاريخ سياسی جنبش زنان است. متون ياد شده، همانند ديگر اسناد مربوط به سبک کار نظری  «تکا» در راستای برنامه  پژوهش تشکيلات کارگران انترناسيوناليست برای تشريح مبانی نظری مواضع جريان ما تدوين گشته است.  انتشار اصل متونی که مجموعه تزها بر آنها استوارند، بلحاظ، متد و روش کار، منابع و ماخذ و اعتبار علمی آنها، قابل تعمق است. تشکيلات ما اما نه بدنبال نکات يا شده بلکه در پی شفافيت بخشيدن به مواضع سياسی جنبش کمونيستی و پيشبرد امر مبارزه و سازمانيابی کمونيستی بوده است.  از همين رو، انتشار اصل متون تحقیقی همانند ديگر اسناد واحد پژوهشی، تابع  ضرورت سياست کمونيستی در حوزه مبارزه نظری خواهد يافت.

شايان ذکر است که تزها و نظرات طرح شده در سلسله جزوات «بسوی استراتژی سوسياليستی»، همانند کليه مباحثی که در ادبيات «تکا» با امضای نويسندگان آن منتشر ميیابند، بيانگران نظرات نويسندگان آنها ميباشند. اميد ما اين است که  تشکيلات کمونيستی قابليت جای دادن گرايشات متنوع تئوريک  را که توسط فعالين آن نمايندگی ميشود کسب کند. وجود گرايشات متنوع، در حوزه نظری،‌ جدال و همپيوستگی  اين گرايشات را تامين کرده و در پيشروی سياسی  تشکيلات کمونيستی تبلور می‌يابد.    

تشکيلات کارگران انترناسيوناليست – زمستان1384

 

 

 

نظام طبقاتی و مسئله پناهندگی

1.           بشر در مرحله بدوی تاريخ حيات خويش، درپی اتحاد با يکديگر، در پی ايجاد جنگ‌افزار برای غلبه بر طبيعت بيرحم و تهيه پوشاک و غذا برای تداوم بقای خويش بود. با رشد نيروها و افزار توليد، انسان، نه فقط طبيعت و حيوانات، بلکه گروههای انسانی ديگر را تحت استثمار و انقياد خويش در آورده و اجتماعات انسانی، بتدریج به طبقات استثمارگر و استثمار شونده تقسيم شدند. جوامع کهن انسانی اما فقط جوامعی منقسم به طبقات استثمارگر و استثمار شونده نبوده‌اند. گروههای انسانی متعدد در جوامع کهن، حتی، دارای هويت طايفه‌ای، قومی و قبيله‌ای بودند که تجلی همبستگی بدوی و درونی آنان بود. ریشه اين نوع از همبستگی بدوی و اجباری بشر، تدبيری بود در مقابل تهديدات طبيعی و قدرتهای ناشناخته. هويت‌های جمعی و سنبليک بتدريج با اديان و باورهای آفريده شده توسط طبقات حاکم اشکال پيشرفته‌تری يافته و تبدیل به يکی از اصلی‌ترين ابزارهای ايدئولوژيک برای توجیه مناسبات طبقاتی  و همچین برای بسيج جنگی طبقات حاکمه در جنگ بر سر غنائم و قدرت شدند. جنگهايی که موجب آوارگی هزاران هزار انسان گشت.    

 

2.   جنگ یونان و ایران باستان، جنگ برسر غنائم  و اقتدار بر سرزمين تمدن‌های قديم بود. واژه «بربر» که اولين بار در يونان باستان رايج گرديد، نامی بود برای «بيگانگانی» که به زبانی غير قابل فهم در نزد يونانيان «بربر» ميکردند. «بربرها» که امروز سنبل توحش شناخته ميشوند، خود قربانيان توحش تمدنهای نظام‌های طبقاتی کهن بودند. درست به مانند سرخپوستان که در جامعه مدرن غربی سنبل توحش شناخته ميشوند، سرخپوستانی که فوج فوج آماج نسل کشی تمدن اروپايی گشتند. اگر در دمکراسی يونان باستان، بربرها و اسرای جنگی به بردگی کشيده ميشدند، در دمکراسی مدرن، سرخپوستان، سياهان، و بی‌چيزان بومی رانده شده از زمين، به بردگی سرمايه کشيده شدند تا الزامات انباشت اوليه سرمايه را فراهم سازند. اکنون، در آستانه سال سه‌هزار، بردگان، همچنان برده‌اند و اوقات و نيروی کار خود را برای ادامه حيات خويش ميفروشند. درست به مانند دمکراسی کهن يونان باستان، در دمکراسی مدرن نيز ، بخش اعظم پناهندگان و مهاجرين در نزد جوامع ميزبان «وحشی، بربر و بيگانه» تلقی شده و در صف ارتش ذخيره  بردگان مزدی قرار دارند.

 

3.   در سراسر تاريخ نظام‌های طبقاتی، قدرت‌های مسلط بر جوامع، از  هويت‌های ملی، مذهبی و قومی، همچون ابزارهای ايدئولوژیک برای بسيج جنگهای ناعادلانه به منظور تحکيم سلطه خويش سود جسته‌اند.  طبقات حاکمه، زمانی تحت پوشش برتری اسلام بر مسیحیت و زمان دیگری برتری مسیحیت بر اسلام، جنگهای خونین بپا کردند. زمانی با ادعای برتری نژاد آریایی بر دیگر نژادها و زمانی دیگر تحت عنوان برتری يک قوم یا مذهب بر مذهب دیگر، جوامع انسانی را به گرداب جنگهای ويرانگر کشاندند.  پناهندگان و آوارگان، قربانيان جنگ قدرتهای حاکم، برای اقتدار خويش‌اند. اقتداری که خود را در پوشش يک هويت سنبليک اجتماعی، فرهنگی یا ايدئولوژيک کتمان کرده است. علت واقعی اين جنگهای خونين اما، نه هويت‌های قومی، ملی، نژادی یا هر هویت واقعی یا سنبليک دیگر، بل‌که منافع مادی و سلطه گری طبقات حاکمه درجغرافيای سیاسی معينی بوده است. جنگ ايران و يونان، جنگ اعراب و فارس‌ها، جنگ مسيحيت و اسلام، جنگ بلوک شرق و غرب، همه و همه جنگ طبقات حاکمه برای به انقياد در آوردن طبقات محکوم و تقسيم مناطق و بازارها بوده‌اند.    

                    

جامعه بورژوا و راسيسم

4.   دولت بورژوا که گروههای متعدد قومی، زبانی، جنسی و فرهنگی را به نام ملت سامان ميدهد، بيش از هر نهاد ديگری عامل سرکوب و آوارگی انسان در جامعه مدرن بشری  است. حيات هر دولت بورژوا در گرو هويت ملی و ملت نيز همچون شکل مسلط گسترش سرمايه‌داری ضامن تداوم حيات دولت بورژوا است. بورژوازی ناگزیر است تا در موقع معینی، انجا که اقتدار سیاسی‌اش دستخوش بحران میگردد، نه فقط علیه طبقات حاکمه، بلکه علیه جناح‌های ملی دیگر دست به جنگهای سلطه‌طلبانه بزند. افزون بر ان، بورژوازی همواره ناگزیر گشته است تا برای تثبیت هویت سیاسی «ملی» خویش و  به چنگ اوردن بازارهای جدید به سرکوب اقلیت‌های ملی یا قومی دست یازد.  اين بدين معنا است که جنگهای منطقه‌ای، ملی و قومی و سرکوب اقليت‌ها، جزئی از هويت وجودی دولت بورژوا است. تداوم انباشت سرمايه و تثبيت سلطه پول و بازار و سرانجام تحکيم سلطه دولت ملی، بدون سروری ملی، بدون عظمت طلبی شوينيستی غير قابل تصور است. اگر سلطه طلبی دولت ملی و بيش از هم دول امپرياليست، مستلزم تسخير سياسی، نظامی و فرهنگی مناطق ديگر است، پس جنگ و استبداد و آوارگی  نيز جزئی از حيات نظام سرمايه‌داری می‌باشد. در اين معنا، دفاع از «حق» پناهندگی، يا دفاع از «حقوق» پناهندگان يکی از وظايف روتين نهادهای صلح‌ طلب نظام موجود است. سياست کمونيست‌های انترناسيوناليست در عرصه جنبش پناهندگی، عليه جنگ، عليه هويت ملی، عليه استبداد و عليه دمکراسی سرمايه است. انسان‌ها بايد بدون هيچ قيد و شرطی، محل زيست و کار خويش را آزادانه انتخاب کنند.

 

5.   در پس اعلام زبان رسمی و مذهب رسمی، در پس ایجاد هویت و اقتدار ملی، جدال جناح‌های بورژوازی برای تصاحب ثروت و قدرت قرار دارد. در پس هاله فریبنده وطن‌پرستی و عشق بورژوا به «میهن خود» سرمستی ناشی از مالکیت بر وسایل تولید و اقتدار سیاسی بورژوایی قرار دارد. اگر ناسیونالیسم و عظمت طلبی یک مشخصه طبقاتی سرمايه‌دار «ميهن‌پرست » است، کارگران هیچ سهمی در مالکیت وسایل تولید و منابع ثروت ندارند. کارگران هیچ سهمی در قدرتی که به نام ملت یا مذهب یا زبان معینی تثبیت میگردد، ندارند. «کارگران میهن ندارند». کارگران همواره  ناگزیر بوده‌اند زندگی خود را با نیازهای خریداران نیروی کارشان تطبيق داده و از اینسو به انسوی مهاجرت کنند.

6.   اگر کارگران مهاجر و مهاجرين، تحت نیازها و اجبارهای غیر مستقيم سرمایه‌داری، روانه جوامع جديد ميشوند، کارگران پناهنده و پناهندگان، رانده‌شدگان از خانه و کاشانه خويش‌، گريخته‌گان از چنگال‌های مرگبار جنگ و سرکوب هستند.  پناهندگان، قربانيان جنگ قدرت در نظام طبقاتی، قربانيان گمنام، جنگ‌های هويت‌طلبانه طبقات حاکمه هستند. جنگهايی که در آخرين کلام تعلق گروههای مختلف اجتماعی، به قوم، دين، ايدئولوژی، يا سرزمين معينی را جرم تلقی کرده و آنان را محکوم به ترک تعلقات معنوی يا کوچ از ديار خويش مي‌کنند. جرم پناهنده در جايی کرد، ترک يا عرب بودن و در جاي ديگر کمونيست يا اخلالگر بودن است.  جرم پناهنده درجايی زن بودن ودر جاي ديگر سیاه پوست بودن است. جرم پناهنده در جايی سنی یا شيعه بودن و در جاي ديگر مسيحی يا يهودی بودن است. پناهندگی نماد بی‌عدالتی تاريخ ماقبل از انسان جامعه بشری، تاريخ نظم طبقاتی، در حق انسان است. پناهندگی، گريز انسان از مرگ و تباهی‌، ازاسارت و آزار سيستماتيک قدرت‌های سرکوبگر است. پناهجو در جستجوی ابتدايی‌ترین حقوق انسانی خويش است: حق زيستن، حق سکونت و کار و حق انديشيدن. اکثريت عظيم پناهندگان متحدان بردگان مزدی در عصيان عليه نظم سرکوبگر سرمايه هستند.

 

7.    فعاليت نهادهای پناهندگی سیستم سیاسی موجود، جزئی از سازماندهی جنگ و به خدمت در‌آوردن آوارگان جنگی تحت سود و منافع طبقه حاکم است. «کمک‌های انساندوستانه» نهادهای پناهندگی، درست به مانند گروههای نجات صليب سرخ و درمانگاههای مستقر در ميدان جنگ، بخشی از تدارکات نظم جهنمی سرمايه برای تداوم حيات آن است. عروج و تکامل نهادهای پناهندگی دولت‌های بورژوا ريشه در نياز سرمايه به خانه‌خرابی و آوارگی توده‌ها دارد. ريشه در جنگ‌ بر سر سود و منابع ثروت، و ريشه در نياز به نيروی کار ارزان برای تامين بازتوليد سرمايه‌داری. از اسارت و بردگی سیاهان در تامين انباشت اوليه سرمايه، تا اسکان پناهندگان و آوارگان جنگی در جوامع پیشرفته بوسيله کميساريای پناهندگی ملل متحد، نشان از نياز سرمايه به مقوله پناهندگی و آوارگی است.

 

8.    استراتژی و سياست نهادهای پناهندگی دولت‌ها و احزاب راست و چپ سیستم سرمايه‌داری تابع نيازهای سرمايه است. اينان از سويی با تاسيس نهادهای «انساندوست» برای تسريع روند اسکان و ادغام پناهندگان در بازار کار محيط جديد ميکوشند و از سوی ديگر، انجا که بحران سرمايه اين روند را مختل ميسازد، با اتخاذ سياست‌های راسيستی، «خارجيان» را عامل بحران قلمداد کرده و به توجيه وضعيت غيرانسانی تحميل شده به آنان ميپردازند. نهادهای پناهندگی جامعه بورژوا، سنبل نهادينگی نظام ارزشی ايدئولوژی بورژوايی‌ هستند. نهاد‌هايی که جنگ وکشتار و گريز انسان از سايه شوم مرگ و دربدری را وثيقه ادعای انسان دوستی خود می‌کنند. نهادهای پناهندگی جامعه بورژوا، از ادارات دولتی تا تشکل‌های پناهندگی احزاب راست و چپ سرمايه، رسالتي جز حل و فصل امور اداری و فرهنگی پناهندگان ندارند. از مقرکميساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد تا شعبات دور افتاده اين سازمان در سينه کش سلسه‌کوههای البرز، از اداره امور اتباع و مهاجرين خارجی وزارت کشور جمهوری اسلامی تا اداره مهاجرين سوئد و دانمارک، از نهادهای وابسته به کليساها و احزاب راست تا نهادهای پناهنگی وابسته به احزاب جناح چپ سرمايه، همه وهمه نهادهای طبقات حاکمه برای ساماندهی آوارگان جنگی درصف بی‌حقوق‌ترين اقشار استثمار شده می‌باشند. کمونيست‌های انترناسيوناليست، همه پناهندگان و آوارگان را به شورش عليه کليه‌ نهادهای جامعه بورژوا، عليه عوامل سيه‌روزی و آوارگی آنان فرا ميخوانند. آنان که سخن از «حقوق» پناهندگان رانده و در هيئت ناجيان آوارگان برای اسکان و ادغام آنان در بازار کار ميکوشند، مسببين واقعی پناهندگی هستند. همانان هستند که در کشور ثالث، جايی که پناهندگان و آوارگان را به نيروی ذخيره کار تبديل کرده‌اند، با استثمار و اتخاذ سياست‌های نژاد پرستانه و تبعيض سيستماتيک، به جنايت‌شان عليه بشريت تداوم ميدهند.

 

9.   پناهندگان، نه فقط آوارگان جنگ‌های ملی و قومی و مذهبی، بل‌که آوارگان يک جنگ طبقاتی نيز ميباشند. آوارگانی متعلق به هردو سوی اين جنگ که دير يا زود، تعلق طبقاتی خود را در جامعه ميزبان بازمی‌یابند. با اين وجود اما، داغ آوارگی و پناهندگی بر پیشانی اينان باقی مي‌ماند. بيگانه از هويت‌های ملی، قومی و نژادی که سرمايه در حال بازتوليد آنهاست. خيل عظيم اين «بيگانگان» اما به بردگان مزدبگير جامعه مدرن، به ارتش ذخيره اردوی استثمارشدگان تعلق دارند. آنان که اوقات و نيروی جسمانی خويش را ميفروشند تا سهم ناچيزی از آفريده کار خويش را در ازای قدرت مالی ناچيزشان به کف آرند. از خويش‌بيگانگانی که کارشان در اسارت سرمايه، مزد‌شان در اسارت سود و هستی اجتماعی‌شان در اسارت صاحبان وسايل توليد و سرمايه قرار دارد. در همه کشورهای جهان، کارگران پناهنده و مهاجر، بی حقوق‌ترين بخش طبقه کارگر کشور ميزبان را تشکيل ميدهند. از همين رو پرولتاريا، اين طبقه عظیم اجتماعی که عليه عظيم‌ترین بيعدالتی تاريخ بشر، يعنی استثمار طبقه‌ای توسط طبقه ديگر ميجنگد، آوارگان و پناهندگان را از طبقه خويش ميداند.

 

         انترناسيوناليسم عليه اروسنتريسم و اشکال جديد راسيسم

10.       مضمون عبارت «اروپا» در طول تاريخ همواره دستخوش تغيیر بوده است. برغم اينکه در تاريخ نويسی رسمی، يونان باستان، زادگاه فرهنگ و ادبيات و تمدن اروپا شمرده ميشود، در اسناد بجای مانده از جغرافيای يونان باستان، اين منطقه خود را با باختر و اروپای کنونی، تداعی نميکرده است. در نزد يونانيان، اهالی اروپای شمالی، جزو «بربرها» بشمار مي‌آمدند. واژه اروپا  در ابتدا حامل بار جغرافيای سیاسی کنونی نبود. مضمون جغرافيایی اروپا در طول تاريخ همواره دستخوش تحولت اساسی بوده و هيچگاه از آن عبارت برداشت جغرافيایی واحدی وجود نداشته است. اگرچه امروز« اروپا» مترادف با قاره شناخته میشود، اما بيش از همه همچون يک مقوله و مفهوم فرهنگی کاربرد معينی در حوزه سياست داشته است. اين واژه اولين بار در ادبيات اسطوره‌ای يونان باستان بکار رفت. در افسانه‌های يونان باستان اروپا نام دختر پادشاه فنيقيه است که بدست خدای خدايان روم، یعنی زئوس، ربوده ميشود. در دوران قرون وسطی، عبارت اروپا غالبا بصورت يک مقوله سياسی فرهنگی و در مقايسه با غيراروپائيان کاربرد داشته است. با شکل گيری جامعه مدرن صنعتی، و عروج دولت‌های ملی، اروپائيسم، مبدل به يک مشخصه تاريخی، ايدئولوژيک جناحی از طبقه حاکم در غرب گشت. از اين پس، بورژوازی غرب همواره کوشيده است تا اهداف توسعه‌طلبانه و جنايات خود عليه جامعه بشری را در پوشش تجدد خواهی پیش ببرد. اروسنتريسم، در آخرين کلام نوعی از ملی‌گرايی نژادپرستانه اروپايی است که از ايده برتری هویت « اروپايی» در مقابل هویت غير اروپايی دفاع کرده است. به همين سبب نيز علوم اجتماعی مدرن هم از لحاظ ساختار و تقسيمات رشته‌ای و هم از لحاظ مضمون ايده‌ها و تئوری‌‌ها، بشدت تحت تاثير اروسنتريسم رشد یافته است. تئوری‌های متنوع تکامل‌گرايی، از جمله داروينيسم اجتماعی، تئوری هيرارشی نژادها و برتری نژاد آريايی و سرانجام تئوری جنگ فرهنگ‌ها از جمله اشکال «علمی» و ايدئولوژيک اروسنتريسم هستند.

 

11.       داروينيسم اجتماعی ادعا ميکرد که برای گسترش تمدن و تکامل جامعه بشری، نژادهای برتر بايد  نژادهای پست را از سر راه خويش بردارند. دکترين داروينيسم اجتماعی مبدل به بخشی از ايدئولوژی استعمارگرانه و نئوکلونيال سرمايه‌داری غرب گشت. ايدئولوژی که تصرف سرزمين‌های ديگر و نسل کشی اهالی بومی را همچون خدمت به علم و بشريت توجيه کرده و علوم اجتماعی و طبيعی را در خدمت اهداف استثمارگرانه طبقه حاکم قرار ميداد. در بعد از جنگ جهانی اول پان اروپائيسم در میان قشر آکادمیسن اروپايی پايگاه قابل توجهی کسب نمود که تفسير و برداشتی نژاد پرستانه از اروپا ارائه ميکرد. برداشتی که بعدها در ايدئولوژی نازيسم خودنمايی کرد. اين روند سرانجام با ايجاد نهادهای علمی نژادشناسی در کشورهای اروپایی، و عروج ايدئولوژی نازيستی، نژاد برتر آريایی، در خدمت حل بحران سرمايه‌داری در جنگ دوم جهانی قرار گرفت. با شکست نازيسم در جنگ دوم جهانی و رسوايی نژادگرايی علمی، شکل جديدی از نژادپرستی جانشين  اشکال علمی و بيولوژيک آن گشت. در اين شکل جديد، اصطلاح فرهنگ برتر و تصادم فرهنگ‌ها جانشين اصطلاح قديمی نژاد برتر و جدال نژادها شد. اگر راسیسم کهن علم زیست شناسی و بیولوژی را  برای اثبات « پاکیزگی خون نژاد اریایی» بکار میگرفت، راسیسم جدید با تحریف مفهوم فرهنک و ارائه برداشتی ایستا و متافیزیکی از ان،  سخن از برتری فرهنگ اروپایی در مقابل فرهنگهای دیگر، یا سخن از ایجاد جامعه «چند فرهنگی» میراند.  

 

12.       اروپائيسم دوران جنگ سرد، با اتکا بر ايده دمکراسی و حقوق بشر، يکی از ابزارهای ايدئولوژيک آمريکا و سرمايه‌داری غرب برای مقابله با بلوک شرق بود. با فروريزی بلوک شرق، استراتژی آمريکا کماکان متکی بر همين ابزار ايدئولوژيک است. اين بار اما نه خطر کمونيسم در تهديد دمکراسی بل‌که خطر تروريسم اسلامی در تهديد مدرنيته غربی مبدل به عنصر اصلی ايدئولوژی جنگی امپرياليسم شده است. در بروز اروسنتريسم غربی در شرايط بعد از بلوک شرق اما تفاوت مهمی به چشم ميخورد. اين تفاوت عبارت است، آغاز سير نزولی قدرت بلامنازع آمريکا در جهان سرمايه. همين امر موجب آن گشته تا ابزارهای اقتصادی و سياسی سابق در ساماندهی نظم و روابط بين‌الملل به حد قابل توجهی ناکارآمد شوند. با عروج اتحاديه اروپا، شکاف عظيمی در ايدئولوزی اروسنتریستی غرب رخ داده است. آمريکا خود را مدافع فرهنگ و سبک زندگی مدرن ( اروپایی ميداند). اين در شرايطی است که اروپا ميکوشد تا به دنيا نشان دهد که «دشمن آمريکا دشمن اروپا نيست». اين شکاف که با شکاف‌های اساسی‌تري در نهادهای بين‌المللی همراه است، نمادی از ژرفش بحران ساختاری سرمايه ميباشد.

 

13.       قربانیان و آوارگان جنگهای غيرعادلانه سرمايه‌داری که توسط نهادهای پناهندگی سرمايه‌داری جهانی، در کشورهای ثالث اسکان داده ميشوند، تحت اذيت و آزار سيستماتيک و نهادينه شده اشکال جديد راسيسم قرار دارند. شکل جديد راسيسم، به جای رجعت دادن گروههای اجتماعی به ژن و نژاد، به هويت‌های ملی، مذهبی يا فرهنگی مراجعه ميکند. با اين وجود، همه اشکال راسيسم در پيوند ناگسستنی با هويت دولت ملی و اهداف سودجويانه طبقه سرمايه‌دار قرار دارند. اکنون هم در کشورهای پيشرفته و هم در کشورهای پيرامونی،  عظمت طلبی ملی و نژادی يکی از ابزارهای تشديد سرکوب و استثمار است. در کشورهاي آسيايی، گروههای بزرگ انسانی تحت سرکوب و توحش آشکار، از مناطق سکونت خود رانده شده و در مناطق جديد نيز تحت سرکوب هولناک قرار دارند. تبعيضات شوينیستی، قومی، و جنسی در برخی از کشورهای پيرامونی چندان بيرحم است که مقاومت‌های عمومی قهر آميز برمي‌انگيزد. مقاومتی که غالبا بصورت جنگهای پراکنده داخلی مورد حمايت دولت‌های رقيب، بروز ميکند. در کشورهای اروپايی و آمريکا، بويژه در در کشورهای اسکانديناوی، جمعيت‌های غير سفيد يا از سابقه غير اروپايی، در محله‌های معينی ايزوله شده و به حاشيه جامعه رانده شده‌اند. زندگی و سرنوشت حاشيه‌نشينان کشورهای پيشرفته اروپايی، در آستانه هر رونق يا رکود اقتصادی دستخوش تغيیرات پیش‌بينی نشده‌ای ميگردد. فرهنگ حاشيه نشينی، داغ ننگی بر پیشانی دمکراسی جامعه مدرن بشری است.

 

14.      تبعيض بر خارجيان يا اروپاييانی که پيشينه غيراروپايی دارند، مبدل به يک امر نهادينه وسيستماتيک در کشورهای اروپايی شده است. اتحاديه‌های کارگری اسکانديناوی که جزو پليسی‌ترين تشکل‌های کارگری عصر حاضر بشمار ميروند، در حال اعمال تبعيض سیستماتيک بر کارگران غير سفيد هستند. در کليه کشورهای اروپايی، بويژه بخش شمالی آن، نسلی از پناهندگان و مهاجرين در حال تبديل شدن به طبقه کارگر جديد و بی‌حقوق اين کشورها می‌باشند. بخش قابل توجهی از طبقه کارگر کشورهای غربی که از