بسوی استراتژی سوسياليستی
«مجموعه تزها»
الف - دیدبان
انتشارات انترناسيوناليسم - سوئد - پائيز ۱٣٨٤
توضيح و معرفی
بسوی استراتژی سوسياليستی، مجموعه تزها استنتاجهايی است از تحقيق در حوزههای شناخت شناسی، تاريخ علوم و فلسفه و تاريخ نظری جنبش مارکسيستی. جزوه حاضر شامل گزيدههايی از تزها در حوزه سبک کار سیاسی و نظری ميباشد که بتدريج در ادبيات «تکا» مورد بحت قرار خواهند گرفت. اميد ما اين است تا همزمان با آغاز دور جديدی از انتشارات تشکيلات کارگران انترناسيوناليست، عناصر انقلابی دستاندرکار در عرصه ترجمه و پژوهش، ما را در برگردان اين متون به زبانهای زنده دنیا ياری نمايند.
تشکيلات کارگران انترناسيوناليست ـ پائيز ١٣٨٤
فهرست مطالب
فصل اول: مقدمه و توضيحات
پیشزمینهها ........................................................................................................... ٤
صورت مسئله ( پروبلماتیکها) ............................................................................... ١٧
مفاهيم و مقولات ............................................................................................... ..٢٣
فصل دوم : مجموعه تزها، مبانی سبک کار نظری سازمان کمونیستی
١- ایدئولوژی ...................................................................................................... ٢٧
٢- ایدئولوژی و علم ............................................................................................. ٣٠
٣- علوم جديد و مدرنيته ................................................................................... ٣٦
٤- گرایش اروسنتریستی علوم جدید ................ .................................................. ٣٨
٥-جدال تاریخی مارکسیسم و علوم جدید ........................................................... ٤٢
فصل سوم: مجموعه تزها، مبانی سبک کار سیاسی سازمان کمونیستی
٦- سبک کار بورژوايی، سبک کار کمونیستی ....................................................... ٤٩
٧- جنبش انترناسيوناليستی و سبک کار کمونيستی ............................................... ٥٣
٨- چپ سرمايه، هويت ژروناليستی ـ رسانهای ................................................... ٥٨
فصل چهارم : کانونهای کمونيستی
٩- بسوی تشکیل کانونهای کمونيستی ................................................................ ٦٢
فصل اول : مقدمه و توضیحات
پیش زمینهها
محافل مستقل، عروج جریان انتقادی درون جنبش کارگری
قيام سال پنجاهوهفت با رانده شدن جريان اسلامی به اريکه قدرت به شکست انجاميد. حاکميت اسلامی ايران اما فقط محصول استراتژی غرب در جنگ سرد نبود. احزاب و نيروهای چپگرای فعال در قيام نیز سهم بسزايی در تامين رهبری روحانيت و قدرتگيری آن داشتند. اين نیروها نه فقط در تامین رهبری روحانیت مرتجع، حتی در تداوم حيات نکبتبار حاکميت در سالهای بعد، نقش چشمگيری ايفا کردند. اين نقش تنها زمانی خاتمه يافت که اينان از درگاه حاکميت سرمايه، بيرون رانده شدند.
پولاريزاسيون سياسی شرایط انقلابی زمستان پنجاه و هفت، گرايشات جديدی را وارد صحنه سياست نمود. گرایشاتی که برغم غیاب یک آلترناتیو کمونیستی در صحنه سیاست در عرصه ملی و بینالمللی، کماکان تعلق طبقاتیشان را به جنبشی که از ان برخاسته بودند، یعنی جنبش کارگری، حفظ کردند.
جنبش کارگری که برغم غياب سازمان مستقل خود، نقش تعيين کنندهای در تکامل مبارزه تودهای ايفا کرده بود، نسلی از مبارزان انقلابی را به ميدان جدال کشاند. نسلی که اگر از دم تيغ حکومت اسلامی نمیگذشت، برگهای نوينی در تاريخ مبارزه طبقه کارگر رقم میزد. با این وجود این یک حقیقت تاریخی است که دراین دوره، فاکتورهاي پيشروی طبقهکارگر، درصحنه ملی و بينالمللی غايب بودند. از لحاظ عینی، جنبش انقلابی ایران در محاصره جنگ سرد و در غیاب یک اعتلای انقلابی فراملی بوقوع پیوست. از لحاظ شرایط ذهنی نیز، کل جنبشی که بنام کمونیسم عرضاندام میکرد، کماکان در اسارت بختک تاریخی ناشی از شکست انقلاب اکتبر قرار داشت. لذا آنچه بنام کمونيسم عرض اندام ميکرد، جز توليدات فکری دستگاههای دولتی برای تامين حيات سياسی جناح چپ سرمايه نبود.
اینچنین بود که جنبش انقلابی ایران در همان روزهای اوج خود به پیشواز شکست رفت. ورود خمینی به ایران که با بسیج تبلیغاتی سرسامآور مدیای غربی، تحت عنوان پرواز تاریخی، سازماندهی شد را باید مهمترین پارامتر در ارزیابی شکست قیام بهمن بشمار آورد. وقایع خونین ناشی از سرکوب لگامگسیخته سالهای شصت،آخرین دستاوردهای نیمبند قیام بهمن را از صحنه سیاسی ایران زدود.
با آغاز جنگ ایران و عراق و تسخیر فضای جامعه بوسیله میليتاريسم، صدها هزار نفر تحت سرکوب و پيگرد جمهوری اسلامی قرار گرفتند. قلع و قمع بعد از سالهای شصت، که بر متن چنین فضایی رخ داد را بايد يکی از هولناکترين قتلعامهای سرمايهداری در دهه هشتاد میلادی بشمار آورد.
در چنین شرایطی کليه نيروهای اپوزيسيون باضافه جناح چپ آن با اتخاذ موضع دفاع از جنگ، در هيئت متحدين جديد رژيماسلامی ظاهر شدند. آندسته از احزاب و سازمانهای اپوزيسيون که بعد از رانده شدن از درگاه حاکميت موضع ضد جنگ گرفتند، در گام بعد به بندوبست پنهانوآشکار با دول منطقه و یا قدرتهای جهانی پرداختند. معاملات طیف مخالف رژیم اسلامی با دولت عراق برای استقرار در مناطق مرزی و همچنین استقرار بخشی از متحدین سابق جمهوری اسلامی ، فدایی اکثریت، در افعانستان، نمونهای از چنین معاملاتی بود.
بر متن چنین اوضاعی «جریان انتقادی درون جنبش کارگری» چهره خود را اشکار کرد.[1] این جریان که متشکل از طیف ناهمگونی از محافل و گروههای مبارز برخاسته از اعتلای جنبش کارگری بود، با تجربه عملکرد احزاب وابسته به قطبهای رسمی چپ، روند سياسی نوینی را برای ارائه یک بدیل کمونیستی رقم زد.
خصوصیات و وجوه سیاسی «جریان انتقادی»
بخش معینی از نیروهای «جریان انتقادی جنبش کارگری» با سبک کار فکری و عملی متفاوت گام در راه سازماندهی خويش نهاده و در اشکال ژلاتينی متناسب با شرایط، خود را «محافل مستقل کارگری» خواندند. مفهوم مستقل در ابتدا، به معنای مستقل از احزاب موجود بود. اما رفته رفته، عبارت «محافل مستقل» بار سياسی معينی کسب کرد. مخالفت با سبک کار رايج در چپ، رد نقش تاريخی روشنفکران و قلمداد کردن آنان بعنوان خرابکاران بورژوا در جنبش کارگری، تاکيد بر استقلال نظری و تشکیلاتی سازمان سياسی کارگری، اهميت دادن به کار سيستماتيک نظری برای تدوين مواضع کمونيستی در بطن مبارزات روزمره کارگری از اهم خصوصياتی بود که اصطلاح «محافل مستقل کارگری» با خود تداعی ميکرد.
با این وصف، در نزد این محافل، برداشت واحدی از عبارت « نقش خرابکارانه روشنفکران بورژوا» وجود نداشت. برخی این «نقش خرابکارانه» را به «ساختار سلسله مراتبی حزب و سازمان» نسبت میدادند. تفکری که متاثر از نگرش شوراگرایی بود. در مقابل، برخی دیگر، ضمن تاکید بر لزوم سازمانگری و ضرورت وجود حزب کمونیستی، ریشه بحران و علل شکستهای تاکنونی جنبش کمونیستی را در ساختار اجتماعی و بافت غیرکارگری احزاب جستجو کرده و در پی بدیلی بودند که خاستگاه اجتماعی آن جنبش کارگری بوده باشد. نقطه قوت کلیه این محافل و گروهها عبارت بود از عدم اعتقاد به قطبهای سوسیالیستی موجود و طرد کلیه احزاب و سازمانهایی که در آنزمان در ایران تحت عنوان کمونیست فعالیت میکردند. این محافل اما از نقاط ضعف مشترکی نیز رنج میبردند که مهمترین آنها عبارت بود از کوتاه نگری محلیگرایانه و عدم برخورداری از افق انترناسیونالیستی.
از عدم اعتقاد به «قطبهاي سوسیالیستی موجود» تا زیر سئوال بردن نقش تاریخی «روشنفکر» فاصله چندانی نبود. اين اتفاقی نبود که «بحث بحران ایدئولوژیک» و مبحث «شکست انقلاب» در میان محافل مزبور، بلافاصله با نفی نقش انقلابی روشنفکر بهم آمیخت. مشغلههای فکری محافل مستقل در آن دوره بیشتر حول معضلاتی دور میزد که ریشه در تجارب سیاسی اینان داشت. سئوالاتی که به ظاهر ساده و پراگماتیستی جلوه میکردند، اما در کنه خود انعکاسی از معضلات تاریخی بودند که گریبانگیر کل جنبش سیاسی پرولتری در بعد از شکست انقلاب اکتبر شده بود.
معضلاتی که در تجربه سیاسی روزمره محافل مستقل کارگری در این پرسشهای ساده خلاصه میشد:
چرا کلیه احزاب طرفدار باصطلاح قطبهای کمونیستی موجود کوشیدند تا جنبش کارگری را به دنبال روی از جناحهای بورژوازی بکشانند؟ چرا با وجود این همه دانشمند و آکادمیسن و نظریه پرداز «مارکسيست» در دانشگاههای دنیا، با وجود این همه نظریه پرداز مارکسیست در سازمانهای «کمونیستی»، کلیه این احزاب و گروهها از مسائل اساسی جاری جنبش کارگری بیگانه بوده و حتی در پیشبرد همان برنامههای رفرمیستی و دمکراتیک خود، در تشتت و بحران دائمی بسر میبرند؟
چرا حتی «رادیکالترین» آنها در تندپیچهای سیاسی مبارزه، با تکان کوچکی در آغوش جناحهایی از حکومت سرمایه جای میگیرند؟ چگونه يک حزب سياسی که خود را مارکسيست ميداند، قادر ميگردد تا تمام اوقات اعضا و انتشارات خود را صرف بحث در باره تضادهای درون حکومت اسلامی و جناحها «ضد امپرياليست» آن کند؟ چطور ممکن است اکثريت جنبش عظیمی چون فدايی به يک باره به همکاری با سازمان اطلاعات مخوفترین حکومت سرمايه بپردازد؟
چطور ممکن است حزبی که ادعای مبارزه کمونيستی ميکند، دست به حمايت از مرتجعترين جناحهای سرمايه زند؟ چرا همه جناحهای چپ در ایران، انشعابات رسمی در سطوح رهبری بسوی جناحهای رسمی حاکمیت اسلامی داده و یا در بهترین حالت، موضع بورژوا رفرمیستی در قبال جناحهای حاکمیت اتخاذ کردند؟
و سرانجام چرا آندسته معدودی از گروههای چپ که دچار چنین سرنوشتی نگشتند به بندوبست با قدرتهای منطقه دست زدند؟
اين پرسشها ريشه در تجارب کارگران مبارز در سالهای بعد از شکست قیام داشت. محافل کارگری پاسخ خود را از تجارب و شناخت حسیشان استنتاج کرده و روایت جاری از کمونیسم را، روایتی بورژوايی یافتند. در نظام ارزشی جهانبینی اینان، کمونيسم علیه قدرت، علیه استثمار بود. کمونیسم مورد تجربه محافل مبارز کارگری، با قدرت و یا در پی سهیم شدن در قدرت بود. همین تجربه و شناخت حسی، زمینه مناسبی برای جهتگیری «جریان انتقادی درون جنبش کارگری» بود. از همین رو، اولین گامهای کارگران مبارز در سازمانیابی سیاسی بر این مبنا قرار داشت که استراتژی سازمانها و احزاب به اصطلاح کمونیست موجود، جز دمکراتیزه شرایط استثمار کارگران نیست.
نقد محافل کارگری به چنین روایتی از کمونیسم نیز نه با رجوع به برنامه و نظرات آنان، بلکه با تکیه بر نظام ارزشی که با نام کمونیسم بهم آمیخته بود صورت میگرفت. آنجا که «کمونیستها» نه در کنار سرکوبشدگان و استثمارشدگان، بلکه دست در دست سرکوبگران داشتند، عناصر مبارز، دیگر میلی به آگاهی از «تئوری راه رشدغیرسرمایه داری» ویا نقش تاکتیک «جبهه ضد امپریالیستی» در «ارتقاء مبارزات دمکراتیک خلقها» نداشتند. آنجا که نیروی يک سازمان باصطلاح کمونیستی صرف متقاعد ساختن کارگران برای دست کشیدن از مبارزه علیه سرمایه، به دلیل «دمکراتیک بودن مرحله انقلاب» میشد، کارگران مبارز دیگر تمایلی به دنبال کردن استدلالات تئوریک این گروهها بر سر جدولبندی طبقاتی نیروهای انقلاب نداشتند.
کلام کوتاه، تجربه مستقيم ماهیت ضدکمونیستی چپ سرمایه، لزوم مراجعه به مواضع و تئوریهای آنان را منتفی میکرد. ظهور طیفی از محافل کارگری بمثابه «جریان انتقادی درون جنبش کارگری» در بعد از شکست قیام را بايد از اين دريچه فهميد. محافلی که با اتکا بر نقد تجربی از روايت بورژوايی مارکسیسم، علیه راويان «کمونيسم بورژوايی»، علیه «دزدان چراغ بدست»، واکنشی سازش ناپذیر نشان میدادند. استنتاج سیاسی از تجارب و نقدی پراگماتیستی موجب تقابل پراگماتیستی و تجربی این جریان با احزاب و گروههای چپ میگشت.[2]
چنين واکنشی تجلی دیگری نیز داشت. یعنی طرد مکانیکی سازمانهای موجود، بدون طرد مبانی نظری آن. بدیهی است که آلترناتیو «جریان انتقادی» عبارت بود از ایجاد سازمان کمونیستی متکی بر ساختار کارگری، بدون تکیه بر تئوری انقلابی و مواضع طبقاتی.
اين امر ریشه در اعتقادات معینی داشت. اعتقاد به اينکه، اگر کارگران دست به «خودسازماندهی» میزدند، اگر طیفی از نظریه پردازان کارگر وجود میداشت، اوضاع امروز به شکل دیگری بود. از همین رو نیز، عباراتی مانند «خودسازماندهی» و «استقلال» در نزد محافل مزبور بار سیاسی معینی داشت.
این حقیقت، خط فاصلی بين اين نسل از محافل کارگری با نسل قديمیتر ايجاد میکرد. در نزد نسل گذشته که با مارکسيسم حزب توده تربیت شده بود. فعاليت سنديکايی، سنبل خودسازماندهی کارگری بود. در نزد نسل جديد اما نفی تجربی مارکسيسمهای بورژوايی، مبنای خودسازماندهی کارگری بشمار مي آمد. معنای دیگر «خودسازماندهي کارگری» تلاش کارگران برای ارائه يک آلترناتيو سازمانی در مقابل سازمانهای باصطلاح کمونيستی موجود بود.
« سازمانیابی جنبش پناهندگان ١٩٩١ و محافل مستقل »
اعتقاد محافل مستقل به ایده «خودسازماندهیکارگری» و انکار نقش تاريخی روشنفکر، ارتباط لاينفکی با يکديگر داشتند. اين رابطه، تنها در تمايل عمومی محافل کارگری در بازگشت به مارکسيسم انقلابی قابل فهم بود. این تمایل و تلاش، اما در مقابل یک مانع تاریخی قرار داشت. این مانع تاریخی عبارت بود از غیاب یک بدیل کمونیستی. ریشههای نظری و مشخصات سیاسی این مانع تاریخی از معضلات محلی یکدوره تاریخی معین در جنبش کارگری ایران فراتر میرفت. در چنین شرايطی «جریان انتقادی درون جنبش کارگری» ایران به مانند گرایشات مشابه در سطح جهانی قادر به فورموله کردن مواضع و جهت گیری خود بصورت تئوری و برنامه انقلابی نبود. در شرایطی که مارکسيسمهای بورژوایی، سیطره خود بر جنبش کارگری را تثبیت کرده و به زبان تئوری سخن ميگفتند، «جریان انتقادی کارگری» در غياب تئوری و برنامه خود، بزبان تجربه سخن میگفت.[3]
اين نيز از شوربختی نسل ما بود که این مانع تاریخی، ناکامی دیگری بر جنبش ما تحمیل ساخت. مانعی که یک فرصت تاریخی و تعیین کننده از جنبش جهانی کارگری در اواخر دهه هفتاد میلادی در منطقهای چون ایران را به باد داد. با شکست اولین جبههپیشروی کارگری در بعد از قیام و کانالیزه شدن نیروهای جوان پیشرو به سوی احزاب چپ سرمایه از یکسو و جو پلیسی از سوی دیگر، مجال تکامل و انسجام از «جریان انتقادی درون جنبشکارگری» سلب شد. بسياری در چنگ پليس گرفتار شدند و بخشی نيز به خارج از کشور مهاجرت کردند تا در هيئث ارتش ذخيره اردوی کار و اقشار تحت تبعيض سيستماتیک دولت و اتحاديههایکارگری مدل دمکراسی، همچنان پیکاری دشوار در چند سو را بهپیش برند.[4]
در شرایطی که گروههای رسمی چپ کماکان در خلوت مسائل هميشگی خويش غوطهور بودند، با خروج تدريجی برخی از محافل مزبور از ايران و سازمانيابی و فعاليت سياسی آنان در خارج، عبارت «محافل مستقل کارگری» جايگاه معينی در ادبيات و گفتارهای جناح چپ يافت. جنبش اعتراضی پناهندگان ترکيه در 1991 و سپس همگرايی فعالين اين جنبش با «انجمن کارگران پناهنده و مهاجر» اولين تجلی سياسی فعاليت « محافل مستقل کارگری» در صفوف اپوزيسيون خارج از کشور بود.
«انجمن کارگران پناهنده و مهاجر»
در نزد محافل مستقل کارگری، انجمن کارگران پناهنده و مهاجر گامی بود بسوی آلترناتيو مورد نظرشان. آلترناتيوی که هويت سياسی خود را از استقلال ساختاری و صوری از احزاب سیاسی موجود استنتاج مینمود. هم محافلی از گرايش نسل قديمی کارگران که از مارکسيسم حزب توده و فدايی سرخورده بودند و هم گرایشی از محافل مستقل کارگری، نسل جديد کارگران، که راه برون رفت از بنبست را «خودسازماندهی کارگری» ميدیدند، در انجمن کارگران پناهنده جای گرفتند. موجودیت سیاسی «انجمن کارگران پناهنده و مهاجر» در بعد از سالهای 1991 متبلور از این دوگرایش بود. هم تلاش برای بديل کمونيستی و هم تلاش برای مبدل ساختن «انجمن» به ظرف فعاليت سنديکايی (در مفهوم سوسیال دمکراتیک آن ) دورهای از حيات «انجمن» تا موقع فروپاشی آنرا رقم زد. با جدايی هيئت هماهنگی «انجمن کارگران پناهنده و مهاجر» و سر انجام بن بست و فروپاشی این حرکت، باور به خودسازماندهی کارگری بمثابه نوشداروی معضل جنبش ما، در نزد «جریان انتقادی درون جنبش کارگری» آغاز به فرو ریختن کرد. اين باور آنروی سکه نقد تجربی به چپ بود. نقدی که به جای جستار علمی علل شکست، به دریافتهای تجربی روزمره بسنده ميکرد. به جای علت اصلی، گريبان معلول را میگرفت. نقدی که علل شکست را نه در ماهيت طبقاتی و مبانی نظری احزاب، بلکه در هويت اجتماعی و ساختار آن جستجو ميکرد. نقدی که با انکار مکان تاريخی طبقاتی سازمان انقلابی به جانشينسازی آن با تشکل کارخانه ميرسيد.
در ادراک تجربی «محافل مستقل کارگری»، جای درسهای تجربه اتحاديههای کارگری مدل دمکراسی و نقش پليسی آنان در کنترل مبارزات کارخانه خالی بود. اتحاديههای کارگری ايدهآلیزه شده توسط چپ، کماکان جای خود را درنزد اينان حفظ میکرد. جای شناخت از درسهای تجارب «خودسازماندهیکارگری» و خودگردانی در يوگوسلاوی خالی بود. جای تجربه سازماندهی کارگری از نوع پيرامونی آن، «انجمن کارگران پناهنده ومهاجر»، جای تجربه تکاندهنده بندوبست فعالين سنديکايی با پليس سياسی برای فعاليت ضدکمونيستی، وسرانجام جای تجربه جدی از لومپنيسم کارگری و کارگرپرستی واپسگرايانه خالی بود. چرخش مجدد بخشی از «فعالين انجمن کارگران پناهنده و مهاجر» بسوی برنامه و تئوري، بسوی نقد روايت گرايش کار گرا از کمونيسم، محصول پر شدن اين خلاء در تجارب آخرين بازماندگان محافل مستقلکاگری برخاسته از جنبش شورایی در قیام پنجاهوهفت بود. تجاربی که سرانجام اينان را به « انتهای راه محفلیسم » سوق داد.
برخلاف توهم و پندارهای محافل مستقل کارگری، «تشکل سياسی متکی به ساختار کارگری» هيچ قابلیتی برای حرکت در مسیر کمونيسم نشان نداد. چنین تشکلی، در غیاب يک آلترناتيو برنامهای و سازمانی، بسيار سريعتر از «سازمان روشنفکران» بسوی استحاله کامل در دستگاه سیاسی حاکم شتافت. چنین تشکلی براحتی مبدل به ظرف نفوذ پلیس بورژوایی به درون صفوف مبارزان کمونیست میشد. همين تجربه موجب گشت تا آنهايی که قادر به پذیرش استدلال سادهلوحانه، معجزه «کف کارخانه» نبودند، تاريخ حرکت خود را باز بينی کنند. به پشت سر نظر افکنند و «ترازنامه» بنویسند.[5]
«پیک انترناسیونالیستی»، بسوی احیای جنبش کمونیستی
مقاله «ترازنامه و چشمانداز» نه فقط اخرین ابراز نظر «هیئت هماهنگی انجمن کارگران پناهنده و مهاجر» در نشریه «کارگر تبعیدی»، بلکه نقطه پایانی بود به یک دوره از پراگماتیسم محافل مستقل کارگری برای ایجاد بدیل کمونیستی. هدف این مقاله، نه بررسی و نقد گذشته، بلکه تسویه حسابی رادیکال با جدلهای درون انجمن کارگران پناهنده و مهاجر بود. با اين وجود گام بلندی بود بسوی برش از پراگماتیسم و محلیگرایی محافل مستقل کارگری. «ترازنامه و آینده» نگاه انتقادی ژرفی را به تجارب تا آنزمان محافل مستقل کارگری بنمایش گذاشت. نگاهی که از پرستیژ طلبی و مانورهای مرسوم گرایشات سیاسی چپ، فاصله بسیاری داشت.
چنين تجربهای بود که، تاريخ محافل مستقل کارگری را، به آخرین جرقههای تاريخی بازمانده از انقلاب اکتبر، يعنی جنبش ضعیف چپ کمونيست پيوندزد. با چنین کولهباری از تجارب و آموختهها بود که گرایش جدا شده از انجمن، نیروی خود را به کار سازمانیافته نظری برای یافتن حلقههای اصلی جهت برداشتن گام بعدی متمرکز کرد.
بدينسان فعالين این حرکت با مطالعه کسب شناخت از گروههای چپ کمونيست اروپا، برنامه پژوهشی معينی حول تاریخ تحولات نظری و سیاسی چپ اروپا و بويژه گروههای کمونیستی چپ را تدوین کرده و بر اساس مواضع سیاسی خود، مکاتبات و نشستهایی با برخی از این گروهها صورت دادند. اولین برداشتهای نظری و همچنين گامهای عملی برای تاثیرگذاری بر محافل انقلابی روشنفکر اروپایی اما نشان از ناهمواری راه داشت. بر همين اساس و پس از دوره معینی، جریان ما از تلاش برای همگرايی با اين گروهها منصرف شده و با انتشار نشریه «پیک انترناسیونالیستی» راه دیگری در پیش گرفت.
«پیک انترناسیونالیستی» و چپ کمونیست اروپا
حقيقت اين بود که از چپ کمونيست (سنت ايتاليایی آن) در بعد از دورانی بحران و تجزيه، جز موجودیت محفلی گروههای ايزوله متکی بر مواضع انقلابی کهن چیزی باقی نمانده بود. گروههایی که در مقابل اقیانوسی عظیمی از توليدات نظری دستگاه ایدئولوژیک طبقه حاکم، قادر به پیشروی در عرصه نظری و ساماندهی خود نگشته بودند. سنت آلمانی و هلندی چپ کمونیست، از نظر سیاسی کماکان اسير مواضع شوراگرايانه و از لحاظ متدولوژیک، در چنبره جناحهایی از مارکسيسم دانشگاهی گرفتار آمده بود.
نيروهای طیف چپ کمونیست که بصورت گروههای کوچک و ايزوله در کشورهای اروپايی پراکنده بودند از معضلاتی اساسی اما مشترکی رنج ميبردند. معضلاتی چون فقدان استراتژی و تاکتیک روشن، آغشتگی دردناک به اروسنتريسم، تاثير پذيری شديد از مکاتب به اصطلاح مارکسيسم غربی، مهمترین آنان بودند. رویارويی فعالين اين حرکت با چنين اوضاعی، برهان قاطعی بود برای تداوم حرکت انتقادی و ريشهیابی معضلاتی که سد راه پیشروی جنبش کمونيستی شده است.
از لحاظ اندیشه شناختی و با نقطه عزیمت از مواضع گروههای چپ کمونیست اروپا، میتوان این گروهها را به دو دسته تقسیم کرد.
دسته اول گروههايی هستند که مواضع آنان کماکان بر مبانی فکری جناح چپ انترناسيونال سوم ( چپ ايتاليا) استوار میباشد. دسته دوم گروههایی هستند که با اختلاط مواضع چپ کمونيست ایتاليا با کمونیسم شورایی و «مارکسیسمهای رادیکال» دانشگاهی، در بعد از جنبش دانشجويی ١٩٦٨ شکل گرفتهاند. بررسی دقيق تاريخ حرکت گروههای موجود در جنبش کمونیستی اروپا، حکايت از آن داشت که با بحران و تجزيه چپ ايتالیا در بعد از جنگ جهانی دوم، سمتگيری سیاسی دسته دوم، یعنی گروههای ایجاد شده در بعد از ١٩٦٨، برخلاف پوسته تئوريک مواضعشان، گامی به عقب بود. در اين روند جديد، جای رادیکاليسم دخالتگرانه چپ ايتالیا را پاسفيسم متاثر از مارکسیسم دانشگاهی و شوراگرایی گرفته بود. دردناکتر از همه اما نفوذ سنت اروسنتريسم در درون بخش قابل توجهی از این گروهها بود. امری که خود را در پوششهای اصولگرایی، کتمان میکرد. تجلی این اروسنتریسم، نگرش تحقیرآمیز روشنفکران انقلابی اروپا به جنبش کارگری غیر اروپایی و حتی فراتر از آن، تکیه غیر رسمی و شفاهی بر «گفتمان» راسیستی اختلاف فرهنگی در نحوه مواجه با جنبش کارگری و عناصر کمونیست غیر اروپایی بود.
بدینسان يکی از درسهای اين حرکت، مواجه مکرر با سنن مارکسیسمهای دانشگاهی در هدايت تحزب چپی و همچنین نقش آنان در عقب راندن گام به «